زهرا زاهدی (آشنایی با چهره های برتر علمی٬ ادبی و هنری بانوان افغانستان – بخش سوم)

کد خبر: ۱۳۹۰۱۰۱9418

 دغدغه­های اجتماعی، شعر مهاجرت امروز ما را از پرداختن به جوهره اصلی شعر باز داشته است. این می تواند زنگ خطری باشد برای فاصله گرفتن از مخاطب عمومی در اجتماع و از سوی دیگر به روز بودن زبان، کشف ها، نگرش­های نو و جسارت­ها می تواند امتیازی برای نسل جدید شعر مهاجرت به حساب آید.

 

تذکر:

در بخش اول  آشنایی با چهره های برتر علمی٬ ادبی و هنری بانوان افغانستان، به معرفی و مصاحبه «خانم صحرا کریمی»  و در بخش دوم به معرفی خانم احسانی (پژوهشگرموفق )پرداخته شد و اینک در این بحش تلاش نموده ایم تا به معرفی یکی دیگر از جهره های برتر بانوان (زهرا زاهدی) بپردازیم

  1. ۱٫   تشکر خانم زاهدی از اینکه  قبول کردید و با ما مصاحبه کنید . قبل از هرچیزی لطفا مختصری از شرح حال تان برای دوستان بگویید؟

به نام آن که دل کاشانه اوست

نفس گرد متاع خانه اوست

 پیش از هر سخنی تشکر می کنم از شما، که کوچک نوازی  نمودید و مرا به عنوان عضو کوچکی از جامعه ادبی شایسته این گفتار دانستید. همیشه سخن گفتن از خودم و تفسیر خودم، برایم سخت بوده است.  سخن گفتن ازآن چه که بر انسان گذشته است، هیچ گاه به معنای واقعی­اش میسر نیست زیرا همواره انسان دربطن خود چیزهایی را حمل می­کند که قابل بازگویی نمی باشد. حتی آن چه که ما  از زندگی نامه بزرگان در گذشته  و هنرمندان و ادیبان عهد معاصر می خوانیم تنها برش­هایی است که به تکه برداری از رویدادها پرداخته است. عمق حوادث همواره در بطن هنرمند روی می­دهد و این آثار اویند که بسته به کمیت و کیفیت ما را به بخشی از دنیای پیچیده هنرمند رهنمون می سازند و چه بسا  رنج ها و کشف ها و لذت­هایی که هیچ گاه بر کاغذ نمی آیند و یا به پدیده هنری مبدل نمی­شوند. با این وجود ما تنها با چیزی به نام اثر مواجه هستیم و در نهایت  آثاراست که می تواند بد یا خوب، به ما درکی  از جهان هنرمند و ادیب بدهد.

اما دیروزِمن؛ این طور آغاز شد که در سال ۶۰ شمسی در یکی از قریه­های ورس از ولایت بامیان  به دنیا آمدم. روستایی زاده ام و بعد از یک سالگی ام همانند بسیاری  از هم وطنانم، جنگ باقی سرنوشتم را در هجرت رقم زد. با این که در غربت زیسته ام؛ به این می بالم که با رنگ ها، نواها و لهجه های اصیل رشد کرده ام. زندگی ام همانند همه مهاجرینی که در ایران هستند گذشته است. بازوهای کارگر پدرم  ما را بزرگ کرد اما  از وقتی که یاد دارم صبح ها با صدای خواندن “حمله حیدری” یا دعاهای صبحگاهی پدرم از خواب بیدار شدم. در کنار کتاب های ادعیه پدرم،همیشه تقویمی پُر نقش ونگار و آراسته به اشعار حافظ  قرار داشت وهم­چنین “شاهنامه” با چاپ قدیمی و نقاشی­های سیاه و سفید. نبرد رستم با اژدها، دیو و سهراب افتاده در آغوش ِ پدر، نخ­های رنگی ابریشم  و صدای کوبیدن شانه بردار قالی و تابستان­هایی گرم با قالی بافی در کنار مادرم، این ها جزئی  ازتصاویری هستند که ازکودکی­ام به یاد دارم. آن سال­ها بیشتر اقوام ما به تحصیل بهایی نمی دادند یا شاید اجبار روزگار این طور وادار کرده بود که برای گذران زندگی  به کار روی بیاورند. تحصیل دختران هم تنها با چند کلاس خاتمه می یافت. ما با مشکلات فراوان بزرگ شدیم اما پدرم همچنان مصمم بود که فرزندانش درس بخوانند. از کودکی حساب و کتابم ضعیف بود و املاء و فارسی ام عالی. در خانواده ما همه به نوعی به ادبیات علاقه مند بودند. برادرم گاه اشعاری به تقلید از حافظ می گفت. نثرهای زیبا می نوشت و طبعی در خوش نویسی داشت. سیاه مشق هایش اشعار خیام و حافظ و سعدی بود. بوستان و گلستان را او به خانه آورد. آن زمان نثر سعدی به اقتضای نوجوانی ام، برایم پیچیده بود. نبرد قزاق ها، آیوانهو، بیست فرسنگ زیر دریا، ناخدا نمو، مرد نامرئی و دیگر داستان­های این چنینی از اولین هایی بود که با اشتیاق می خواندم. بعدها که وارد دبیرستان شدم از طریق یکی از دوستانم که او هم زمانی شعر می­گفت به انجمن شعر قم راه یافتم. آن زمان محمد شریف سعیدی در انجمن شعر قم، کلاس های آموزشی شعر داشت. من اولین گام هایم را در شعر چنین برداشتم. انجمن شعر قم مجالی بود برای یافتن دوستانی چون شکریه عرفانی، مینا نصر و حکیمه عارفی. آن روزها ما در قم از اولین­ بانوانی بودیم که به شعر روی آورده  بودیم. در فضای آن سال­ها روی آوردن به ادبیات چندان از سوی خانواده­ها استقبال نمی­شد. دوستانی داشتم که با وجود استعدادهای ناب، بعد از ازدواج یا پیش از آن به دلیل مخالفت خانواده  و محدودیت­ها، برای همیشه ادبیات را ترک گفتند. با این که مردم ما ذاتا شعر دوست هستند و طبع ادبی  دارند اما متاسفانه هنوزاز نگاه  برخی مردم عامه پرداختن به ادبیات، هنری تفننی به شمار می رود که نه نان دارد و نه آب.

  1. ۲٫     مختصری از فعالیت های  ادبی تان بگوید و دارای چه هدفی هستید؟

شروع اولین فعالیت های فرهنگی-ادبی من بر می گردد به نشریه “هاجر” که ضمیمه روزنامه حزب وحدت  بود. بعدتر به صورت پراکنده در مجلات و نشریات مختلف آن سال­ها قطعات ادبی می نوشتم  و تجربیات زیادی در هیئت تحریریه های مختلف کسب کردم. از همکاری با کمیسیون زنان حزب وحدت گرفته تا دبیر هیئت تحریریه بانوان در نشریه افق که ضمیمه روزنامه تفاهم بود و مدتی هم با بخش ادبی “فجر امید” نشریه حرکت اسلامی همکاری داشتم. همکاری با نشریات مختلف حزبی آن روزگار علاوه بر کسب تجربه و مجال محک زدن توانایی ها خالی از اشکال نبود. از طرفی برچسب وابسته بودن به فلان حزب و جریان ممکن بود شاعر را دستخوش قضاوت های ناخواسته کند و از طرفی افتادن در جریان­های پرطمطراق سیاسی جو ادبیات را متشنج می ساخت و ناخواسته ادبیات وسیله ای برای اعمال بعضی عقاید و دیدگاه ها قرار می گرفت. در همان سال ها  جمعی از ادبا و شاعران مستعد و چهره­های فعال ادبی-فرهنگی درقم ، جلسات هفتگی شعر را درفضایی صمیمانه برگزار می کردند. چهره های نام آشنایی مانند قنبرعلی تابش،محسن سعیدی، محمدبشیر رحیمی، حمید مبشر، محمد آصف جوادی، روح الله روحانی، ناصر عارفی، بانو لیلا حیدری و کبری حسینی و بسیاری از دوستان دیگراز جمله کسانی بودند که در این جلسات حضور  داشتند. همین جلسات هفتگی به تاسیس کانون ادبی- فرهنگی  “کلمه” در قم انجامید و در پی آن نشریه “کلمه” با مضامین سیاسی،فرهنگی و ادبی  در قم منتشر شد. عضویت در شورای نویسندگان کانون کلمه هم  یکی از تجارب من بود. متاسفانه به دلیل نبود پشتوانه و حمایت مالی با وجود پتانسیل بالا و استقبال  قشر فرهیخته، انتشار مجدد نشریه با مشکل مواجه شد. کانون کلمه که نتیجه خودجوشی های شاعران و ادیبان قمی بود تا به امروز گاه با  تعلیق و گاه با پویایی همچنان دوام دارد. کانون ادبی کلمه از همان آغاز  خانه بدوش بوده است. از مراکز فرهنگی و موسسات مختلف  گرفته تا کلاس های حوزه هنری و مرعشیه و غیره. با این حال با مشکلاتی چون  نداشتن مکان مستقل برای فعالیت ها، هم اکنون نیز جلسات هفتگی شعر در قم برگزار می شود. خوشبختانه چهره ها و استعدادهای نویی در جلسات اخیر به  جمع ما اضافه شده است گرچه بسیاری از عزیزانی که در آغاز در این راه هم گام ما بوده اند به جای جای این کره خاکی کوچیده اند.

  1. وضعیت شعر شاعران افغانستان در ایران  را چگونه ارزیابی می کنید؟

بررسی وضعیت شعر مهاجرت در ایران نیاز به بحث مفصل و کند وکاو فراوان دارد. اما در نگاه کلی و گذرا اگر مبدا شعر مهاجرت را شعر مقاومت افغانستان در مهاجرت قرار دهیم تا به امروز که جریان شعر جوان ما در مهاجرت  شکل گرفته است با فراز و نشیب­های زیادی روبه رو می شویم. عمده تغییرات در زبان و محتوا  پس از شعر مقاومت  از دهه هفتاد در ادبیات ما رخ داده است زیرا که آن سال­ها پرورش دهند­ه­ی نسلی بود که الفتی به جریان شعر مقاومت و شاخصه­های  آن داشتند،نسلی  که چندان دل­کنده و نا­­ آشنا با جریان شعر مقاومت نبودند. در واقع این نسل را می­توان حلقه­ی متصل به شعر مقاوت و شعر دهه­ی هشتاد افغانستان دانست.شاعران دهه­ی هفتاد؛ هم چنان که با مضامینی چون طالبان ستیزی، غربت و جنگ درگیر بودند؛ از سوی دیگر در پی دست یافتن به  فضا و نگرشی جدید در ادبیات بودند.از همین رو به تناسب شرایط  اجتماعی و سیاسی دهه­ی هفتاد به ویژه اواخر دهه­ی هفتاد؛ زبان، مضامین و نگرش ها در شعر تغییر یافت و شاعران به دیدگاه­ها و مضامین نو و بدیع در شعر روی آوردند و گرایش­ها به سمت قالب­هایی چون؛ نو و سپید بیش از گذشته، افزایش یافت.بعد از دهه­ی هفتاد، دغدغه­ها و تجربه­های شخصی­تر به شعر راه یافت و تغزل­گرایی، عاشقانه­سرایی و سنت­شکنی، با دردهای اجتماعی و شخصی شاعر در آمیخت و حتی در قالب­های کلاسیک چون؛ غزل، رباعی و دوبیتی تغییرات محتوایی بسیاری پدید آمد. به تبع آن، شعر زنان ما نیز از این فضا تاثیر پذیر بود. علاوه بر این شاخصه، الگوپذیری و تاثیر­پذیری از جریان­های مختلف ادبی ایران، باعث به وجود آمدن سلایق و علایق متعدد در شعر مهاجرت شد. این عوامل بر شعر بانوان ما نیز تاثیر گذار بود. با توجه به این که حوزه­ی عظیم ادبیات مهاجرت افغانستان، در ایران شکل گرفته است؛ هم چنین حضور در  فضای مناسب، برای کسب مهارت­های ادبی، تحصیل و عوامل دیگر، باعث پیدایش آزادی نسبی برای حضور  بانوان نیز در جامعه­ی ادبی شد. این آزادی نسبی با جسارت و اعتراض در شعر زنان همراه شد که بتوانند آزادنه­تر و بی هراس­تر، از “من” شخصی خود سخن بگویند  و به سنت­شکنی  و مقابله با تابوهای ادبی بپردازند. این که زنان ما تا چه حد در این مسیر دچار خودفراموشی یا کج­روی و تند­روی شده­اند، هنوز جای بحث دارد و مجالی دیگر می­طلبد. اما در کل اگر بخواهیم شعر جوان امروز مهاجرت را بررسی کنیم به دو نکته کلی می رسیم. علاقه به فرم گرایی و زبان، شخصی پردازی و دور شدن از ارزش­ها و دغدغه­های اجتماعی، شعر مهاجرت امروز ما را از پرداختن به جوهره اصلی شعر باز داشته است. این می تواند زنگ خطری باشد برای فاصله گرفتن از مخاطب عمومی در اجتماع و از سوی دیگر به روز بودن زبان، کشف ها، نگرش­های نو و جسارت­ها می تواند امتیازی برای نسل جدید شعر مهاجرت به حساب آید.

  1. شما به عنوان یک بانوی موفق چه پیامی برای نسل جدید دارید؟

فضای مهاجرت همان گونه که تاثیرات مثبت بسیاری  همچون مجال تحصیلات عالی و رشد در فضای آموزشی خوب را برای ما فراهم کرده است از سویی دیگر ممکن است به دگردیسی فرهنگی  و شخصیتی به خصوص در نسل جدید ما بیانجامد. این دغدغه حتی با وجود اشتراکات دینی و فرهنگی بسیار با ایران، گاهی بسیار جدی  و نگران کننده است. همین مسئله در مورد مهاجرین دیگر در اروپا و آمریکا و غیره نیز صدق می کند. ما در ایران دغدغه سنت ها و ارزش­هایی را داریم که در نسل امروز به فراموشی سپرده می شود و در دیگر نقاط جهان معضل  زبان و هویت هم به آن اضافه می شود. هویتی که بعدها  ممکن است تنها  با احترام به پرچمی سه رنگ  خلاصه شود. نسل امروز درک لذت شنیدن موسیقی فولکلور، دوبیتی­های عامیانه و عمق نواهای سرآهنگ را در مدرنیته و تجدد گرایی گم کرده است. هنر مدرن، گفتار و رفتار مدرن، بدون داشتن ارزش­ها و اصالت­ها؛ خطر بی هویتی را به دنبال دارد. نمی خواهم زیاد شعار بدهم و تک محوری سخن بگویم اما بی شک  فراوطنی  بودن  بدون هویت مندی میسر نمی شود و  به بیراهه کشیده می شود. با این که  کشور ما در چالش­های عمیق سیاسی، اندیشه­های خرافی، جنگ­های پی درپی و گاه  سنت­های بی معنی درگیر بوده است؛ از طرفی پیشینه فرهنگی غنی و پرباری دارد. گم شدن در غبار مدرنیته و سرگردانی ِ چند فرهنگی در نسل امروز از جمله معضلاتی است که  امروزه مخصوصا در بین نوجوانان ما فراگیرشده است. فردای درخشان برای این کشور میسر نیست مگر با شکستن اندیشه های متحجرانه با حفظ هویت وطنی و گام  برداشتن در مسیر علم و دانش.آباد نمودن کشوری که زمینش خونین ترین جنگ ها را دیده است؛ تعصب ها و تبعیض های بسیاری را بر مردمش روا داشته است، آسان نیست مگر این که اندیشه ها را بسازیم و با آگاهی پیش برویم.

 

لطفا یکی از شعرهایتان را بخوانید؟

مرثیه ای برای گمشده گان جنگ:

 

چهره ام را به خاطر بیاور،

صورتم را به یاد ندارم.

حتی سگ­ها استخوانم را نمی­جوند.

مدت­هاست،

خودم را به طبیعت سپرده­ام.

درست از روزی؛

که لب­هایم عزرائیل را دیوانه کرد.

 منتظر بودم بیابی مرا.

بیرونم بکشی از دندان شغال­های گرسنه.

از متن خبرها،

از دوربین عکاس­ها،

از موتورها­ی جستجو در اینترنت،

از بندبند شاعران غمگین.

مدت­هاست؛

علف­ها کنارم قد کشیده­اند.

برگ­های جوان،پهن­تر شده­اند

و پرندگان مغزم را با جفت­ها و جوجه­ها تقسیم می­کنند.

آه محبوبم!

کجا دور افتاده­ای از شانه­هایم؟

منتظر بودم بیابی مرا،

پیش از آن که زنبورها عاشقم شوند

و عنکبوت­ها از دنده­هایم بیاویزند.

پیش از آن که باد صورتم را بپراکند؛

موهایم را کنار بزنی

و خون از صورتم بشویی.

منتظر بودم بیابی مرا،

چهره ام را به خاطر بیاوری


و استخوانم را به خاک برسانی.


نوشته شده در تاریخ ۱ / جدی / ۱۳۹۰ توسط: وحید نوری
موضوعات: اجتماعی
  1. ازتلاش دوستان سایت غرجستان تقدیر مینمایم خوب زحمت می کشند در معفری دوستان اهل علم وهنر زهرا زاهدی جزای افتخارات نسل فعلی ما بوده است وخوب میدرخشد توفیق رفیقش باد خانم دیگری هم می شناسم فارغ التحصل ودرمقام دکترا میباشد او با تسلت بر زبان انگلیسی واردو وفارسی تا حال دوبار مسافت علمی به کشور لبنان وکانادا داشته است ومقالات علمی اش هم در دانشگاه کانادا چاب شده است بهتر است که شخصیت ایشان هم معرفی شود

  2. امروز کار کردن در عرصه های هنری، ادبی برای مردم ما که مهاجر هستند بسیار سخت است کمتر کسی است که در این راه دوام میاره مخصوصاً برای خانم ها که خیلی سخت است تا این را مهم را ادامه دهند ولی خانم زاهدی از جمله معدود کسانی هستند که برای ادبیات از وقت خودش مایه گذاشته و در راه ادبیات برای ادبیاتش کار میکنه. یک جامعه را فرهنگیهایش میسازه اگر ما امروز به اینجا رسیدیم که حرف ی برای گفتن داری از برکت تلاش های بزرگان هنر وفرنگ خود داریم.
    سپاس از جوان خوب نوری وسپاس از وب سایت وزین غرجستان. که برای مردم و فرهنگ مردم تلاش میکند.

  3. شما هزاره ها برای بزرک کردن یک دیگر ، هزار ماشاالله جوره ندارید. ایمی خانم را کم کم در حد رابعه بلخی خواهد رساندید

  4. ای کور شوی سیدی که همیشه خود را دیده اید و توان دیدن ما را ندارید. رابعه بلخی یک دختر سید تازی بود که اولین شعر دری را گفت و ماندگار شد و سر انجام به جرم عشق بازی با نوکر خود کشته شد. او چه شاخ زرینی داشت که زهرا جان ما به اندازه او نرسد؟ درود بر زهرای عزیز. کسی که غم مردمش برایش غم و شادی شان برایش شادی و غرور و افتخار آنان برایش غرور و افتخار است. نه کسانی که مانند….. غم ما برایش شادی و شادی ما برای شان غم است.

  5. سید علی جان این خانم الان در حد رابعه بلخی است. ما می خواهیم او بزرگتر از آن شود. به نظرت بد کاری می کنیم؟!

  6. جناب سید علی من به عنوان یک سید شدیدا برایت متاسفم تو که از خود چیزی نداری چرا به داشته های دیگران حسودی میکنی لطف بخیزید صبح شده من متاسفم که تو سید هستی و متاسفانه دوستان غیر سادا نوع نگاه شماهارا به همه تعمیم میده در حالی که من نه تنها تورا سید بلکه در آدم بودنت شک میکنم….

  7. من فقط خانم زاهدی میشناختم و میدانستم که شعر میگه ولی هیچ وقت شناخت کامل از دنیای هنری اش نداشتم
    در کل یک اطلاعات خوبی از متن مصاحبه دستگیرم شد.

    شعر مهاجرت امروز ما را از پرداختن به جوهره اصلی شعر باز داشته است. این می تواند زنگ خطری باشد برای فاصله گرفتن از مخاطب عمومی در اجتماع و از سوی دیگر به روز بودن زبان، کشف ها، نگرش­های نو و جسارت­ها می تواند امتیازی برای نسل جدید شعر مهاجرت به حساب آید.

    همین کتاب و قلم است که انسان ها باهم ارتباط برقرار میکنه و انسان های همفکر و هم مسیر است که جامعه را مسیر دهی میکنه. یا بهتر است بگم که فرهنگ یک جامه را ارتقاء میدند

    طالبان و خیلی های دیگه بودند و هستند که جلو پشرفت انسان رابگیرند و به بهانه های مختلف تلویزیون را حرام و…. و قانون احوال شخصیه را در راهی پشرفت انسان سد میکنه و هزار بهانه های دیگه تاجلو پشرفت و بیداری را بگیره. این طور قیودات باعث میشه که شرایط برای آنهای که دنبال علم و هنر است هر روز سختر و سختر بشه.
    موفق باشند جامعه فرهنگی

  8. جناب هزاره علی عشق بازی جرم نیست هرچند اگر با کسی بانوکرش این کار را بکند.نه تنها که عیب نیست بلکه نشانه رشد یافتگی فرد است در ضمن بکتاش نوکرش نبود بلکه غلام برادرش بود.
    وجناب هزاره علی فکر نمیکنم ربط دادن بعضی چیز هابا بعضی های دیگر جالب باشد .

  9. سلام به همه ی دوستان .تشکر ازجناب نوری .
    خانم زاهدی قطعا ازچهره های برتر جامعه ما هستند .ایشان درچند نوبت درجشنواره ی قند پارسی برگذار شده ازطرف خانه ی ادبیات افغانستان مقام آورده وبرگزیده شده که دراین مصاحبه اشاره ی به آن نشده.

  10. سلام
    تشکر از برادر عزیز مان جناب آقای نوری مصاحبه با این سه جوان نهر مند کار بسا قشنگ و جالب بود وخسته نباشید میگم به شاعر تونای مان سر کار خانم زاهدی علاوه براینکه بسیار صادقان وارد صحبت شده مطالب را هم بسیار به شکل زیبا ورسا بیان نموده بود
    موفق باشید

  11. خانم زاهدی یکی از امید ها و حاصل ۳۰ سال غربت ما است

  12. درود بر سید روشن جناب آقای امنی عزیز واقعا خوب گفتی زنده باشی

  13. مصاحبه خواندنی بود.
    استفاده بردم.
    سبز باشید غرجستانی های عزیز.

  14. آقای ابراهیم سلام لطفا بین هر بیت فاصله بگذارید

  15. آغی دعا کو که شرین از یاد تو نریوه

  16. آیا کسی نیست تا استخوان های مرا به خاک بسپارد
    و مرا از برزخ زندگی رهایی دهد
    ………..
    خانم زاهدی سر به سلامت داشته باشند

قسمت ارسال دیدگاه و نظرات